و....

2831686.jpg

با قدمهايی سرد در شبهای سردتر پائيزی.... در پياده‌روهای خيابان پهلوی... از کنارِ مغازه‌ها می‌گذری.... چيزی کمک‌ات می‌کنه تا بيشتر پياده‌روی کنی... از کناره آدمها و مغازه‌ها می‌گذری... همه تنها يا دسته‌جمعی ايستاده‌اند؛ راه‌می‌روند... بدنبال جايی می‌گردند تا فاصله زمانی خالی خود را پر کنند؛ تا در آخرين دقايق يک روز پراز کار، پراز خستگی، پراز درس، پراز بی‌کاری بتوانند چند لحظه‌ای رو با هم يا تنها خوش باشند يا لاقل کمی آرام شوند و برای يک روز تکراری ديگر آماده شوند....

2831633.jpg


قدمهای کند و آرومت خوب نشون ميده که از جايی فراری هستی... از چهره خسته‌ات و سيگار کشيدنِ پی در پی و آرومت معلومه که خيلی خيلی خسته‌ای و تنها ... خوب می‌دونم دردت چيه.... يه چيزی تو مجراهای باريک اين بدن لعنتی گير کرده که بايد تف کنی بيرون ولی نميشه.... يه درد کهنه و قديمی.... يه سوختگی؛ يه زخم..... از همه چيز و همه کس فراری شدی دنبال يه جايی برای پنهان شدن... برای اينکه هر روز مجبور نباشی اين آدما رو ببينی و از تو خودت رو بخوری....
آخرای شب... وقتی ساعت داره زور ميزنه که بين امروز و فردا لحظه‌ای رو انتخاب کنه.... اونجا که عقربه‌ها احساس ترديد می‌کنن توی رفتن يا موندن.... درست در آخرين و اولين لحظه اونجا؛ که زمانی رو نميشه روش گذاشت... اونجا که ساعت ۰:۰۰ ميشه.... همونجا ايستادی و داری ترديد می‌کنی.... بين همه چيز.... بين بودن و نبودن.... بين رفتن و موندن.... بين همه.....
يک پک محکم ميزنی به سيگار.... کليد رو می‌ندازی تو در خونه... ميری تو...... و آروم مثل هميشه ولو ميشی پشت تنها همدمت.... کامپیوتر رو که روشن می‌کنی... نگاه می‌کنی به ساعت؛ ميبينی از فردايی که داشت جون ميداد تا بياد، پنج دقيقه گذشته و همه چيز مثل ديروز و ديروزهای ديگس....

 

/ 9 نظر / 5 بازدید
aftabparast

میدونی دوستم؟ اين روزها که يک «هنوز» بهشون با سنجاق قفلی چسبيده آدم هر چی زور ميزنه اين هنوز سنجاقو باز کنه بلکه حداقل امروزش هنوز نداشته باشه نمی شه! سه تا قيد هستن که وقتی به هم وصل ميشن آدمو آزار ميدن: هميشه،هنوز،هرگز!!! ....اين دفه يه جواريی قشنگتر نوشته بودی. خيلی خوشم اومد...علی راس ميگه که قراره بری سربازی؟!

aida

بابک پاراگراف آخر نوشته ات فوق العاده ست.

aida

روزهای زندگی من هم هيچ فرقی با هم ندارن...

(¯`·._.•عرشان•._.·´¯)

در را باز مي کني. قدم در کوچه مي گذاري . خانه تاريک است . خانه کوچک است . خودت را در حصار کوچک خانه اسير مي بيني. کوچه هم تنهاست . کوچه ها را يکي پس از ديگري طي مي کني . عابران در افکار خويش سرگرمند و کسي حتي حوصله سلام کردن به ديگري را هم ندارد. کوچه را که تمام مي کني به خيابان ميرسي . خيابانها را هم يکي پس از ديگري طي مي کني . خيابانها سرشار از ماشين و سر و صدا و آدم است. آدمهايي که فقط راه مي روند و هدفي ندارند.

AFTABPARAST

ميگم چرا اين روزا همه از پاهاشون عکس ميگيرن ميذارن تو وبلاگ؟! مد شده؟!!