For ever and ever.....

کمی درنگ می‌کنم...

« مدتهاست در عمق تنهايی خود فقط به اين می‌انديشم، که اگر باز هم باران ببارد چچه اتفاقی خواهد آفتاد؟ نمی‌دانم عصرما هم تمام خواهد شد و عصری جديد شروع می‌شود؟ عصر ما انسانهايی که برای هيچ چيز ارزش قائل نيستيم... و از اين می‌ترسم که عصر بعدی چه خواهد شد؟! بدتر از ما خواند بود آن موجودات يا اين سير تکامل را طی خواهند کرد همانطور که ما طی کرديم و بهتر خواهند شد!؟ ؛  گاهی اوقات به مخلوق همه اين دنيا می‌انديشم!!! آخر او کيست؟ چرا چنين ؟ چرا اين دنيا اينقر نامرد اينقدر پست بوجود آورد؟!؟! »

من دردم، من رنجم، من تمام گذشتگانم هستم...

« بعداز چند سالی زندگی کردن به نقطه‌ای رسيده‌ام که راه پيش و پسم سخت حساس است، روبرو که تاريک باشد و پشت سر ويران ديگر تصميم سخت است و درجا زدن و نشستن کمی آسان‌تر...!!! نمی‌دانم، نمی‌دانم... من چرا درد آفريده شدم؟ و بعداز اين همه راه رفتن بر روی اين نخِ نازک زمان چنين تصميم گرفتم... »

رو به عقب، به سمت خانه...

« خانه‌ام اينجا نيست، خانه‌ام هيچ کجا نيست، من خانه‌بدوش آفريده شده‌ام، فقط کسی مرا درديد و برد در جايی زندانی کرد...  فکر کنم آنها مرا دزديدند و خدا هيچ دادگاهی نگذاشت که آنهارا مجازات کند و من را هم به اين زندان تبعيد کرد... اما... »

روزی بزرگ برای آزادی... روزی که قفل‌ها باز می‌شوند...

« آن روز بزرگی خواهد بود برای من... روزی که نرده‌ها کنده می‌شوند، ديوارها فرو می‌ريزند، و قفلها باز می‌شوند.... و من حتی اگر ديگر شوق پرواز نداشته باشم... اما آن روز را دوست خواهم داشت... »

زندگی کردم، مردن است...

« و زندگی آنچنان چنگ می‌کشد بر بدنهايمان که تاب هيچ مقاومتی نيست و آرام به زانو در می‌آييم و قبول‌اش می‌کنيم... آری اين همان گذشته تحميل شده ماست... همان گذشته‌ای که برای آن هيچ کاری نکرديم، آن را به ما تحميل کردند.... و ما تنها سر فرود آورديم و دستانشان را بوسيديم... براستی ما با اين زندگی چه کرده‌ايم؟... »

آره، من هم تو رو حس می‌کنم...

« و يکبار سيرش کرديم... و تا ابديت در کنارمان خواهد ماند... همانند حيوان خانگی‌ای که هميشه کنارت می‌ماند... و اين همان دردی‌ست که به ما نفرت می‌ورزد...»

آزادی هرگز؛ برای من هرگز...

« پس من تو را نابخشوده لغب می‌دهم... ای پسرک تنها... و می‌دانم که پاسخ‌ات چه خواهد بود... اما ما فقط خواهيم گفت : گورت رو گم کن!!! ما اسم بازی را به تو نگفتيم... اين بازيِ ثروت سواری‌ و قدرت پرستی‌ست.... »

و می‌بينم شما را که در اين بازی بازنده خواهيد بود...

«... و اين بازی را شما خيلی جدی گرفتيد... و من خواهم ديد که می‌بازيد...»

ای کاش اينجا بودی...

« ... خيلی دوست داشتم اينجا بودی... دست‌ات را می‌گرفتم و در خيابان اطلسی راه می‌رفتيم، خيلی دوست داشتم اينجا بودی...»

اميدهای بزرگ

« ... و ما در خواب‌ها و رؤياها بوديم که آمدند.... آن قديم‌ترها خيلی بهتر بود... سبزه‌ها سبزتر بودند... دوستانمان دورمان بودند... مزه‌ها شيرين‌تر بود... خنده‌ها بلندتر بود... و اين ما بوديم که فکر می‌کرديم که رؤيا باز خواهد گشت... اما نمی‌دانستيم که فقط يک مست خاطره برايمان باقی‌ خواهد ماند و نخواهيم توانست زمان را ثابت نگه داريم... و زمان گذشت.... پير پيرتر شديم... به دنبال خورشيد به سمت غرب می‌دويديم اما... خورشيد غروب کرد و از پشت‌سرمان بالا آمد و ما همچنان می‌دويديم...»

و هيچ‌کس مارا به خشکی فرا نمی‌خواند...

« ...و همه ثابت بودنت... حتی در خواب هم دنده به دنده نمی‌شدند... و هيچ کس ، کسی را زا دريا به خشکی فرا نخواند... کسی چشم‌هايش را باز نکرد... کسی دستانش را دراز نکرد... همه فقط با گوشهايی کر و چمهايی کور نشستيم و نوبتها را شمرديم تا ببينيم نوبتمان که خواهد رسيد.... و سرانجام اين شد که با مرگی تلخ به قبرستان رفتيم ... »

 

For ever and ever

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهلا

آری این برای همیشهء همیشه باقی خاهد ماند ....چون ما آدمیان روی زمین هستیم و هیچکس دلش برای دیگری نمی لرزد زیرا خودش را تنها خودش را میبیند و برای دیگری ارزشی قائل نیست.... چون دیگریی برای او وجود خارجی ندارد.....پاپک جان بسیار روشن و شیوا مینویسی ....

aida

گذشته فريبم ميدهد/حال آزارم ميدهد/ آينده به وحشتم می اندازد/ دنيا را نگه داريد، می خواهم پياده شوم... خوبه آدم يه گذشته ی شيرين داشته باشه که اين جور موقع ها که غمگينه، حداقل می تونه افسوس يه روزهای خوبی رو بخوره که يه زمانی داشته...اما اگر يکی باشه که هيچ وقت نه تو گذشته نه تو اين حال لعنتی روزهای خوبی نداشته چی؟؟؟ زندگی کردن اين روزها شده همين تصوير تو نوشته ات.

مهرنوش

پيش روت که تاريک باشه ديگه چيزی واسه باختن و از دست دادن نداری پس جلو رفتن راحت تره . زندگی اينه بابک . همه خواسته داريم اما فعلأ که نميشه .... نبينم بابک ها نااميد باشی !

Little Ali

اولا که ما حيوون خونگی داشتيمو تا ابد پيشمون نموند ! فقط خاطرات عذاب آورش موند. دوما يه جاهايی خيلی خوب گفتی...که قديما خنده ها بلندتر بود.....احساس کردم من اين نوشترو نوشتم!

ساقي

سلام بابک جان... خيلی زيبا و جالب نوشتی عزيز... منم آپديتم خوشحال ميشم سرافرازم کنی. منتظرم.

aftabparast

من غمگينم اينا رو خوندم بدتر شدم! بابک چته؟! چرا انقدر تلخ؟!! اين همه غم واسه حنجره ت زياد نيست؟!

abolfazl

سلامچقدراينجا تغييرکرده خيليخوبجالببود

مش قاسم غیاث آبادی

سلام پاپک جان؟ انگاری ميزون نيستی داداشم... چه خبره؟؟؟ روبرو جهنمه، پشت سر قتلگاه آدمه...!!! غمیگین مباش که پایان شبه سیه سپید است... راستی قالب جدید مبارک... فدای تو: مش قاسم غياث آبادي

ساقي

سلام بابک جان. ممنون که بهم سر زدی عزيز. آپديت کردی حتما خبرم کن و بازم بهم سر بزن. موفق باشی.

مينــــو

می گن حرفی که از دل بياد به دل می شينه...حرفای تو هم خيلی به دلم نشست...انگاری حرفای خودم بود...